عشق پنهان
صدای قل قل سماور کل فضای خانه راپرکرده بود،حاج صادق وارد اتاق شدوحاج خانوم راصدا زد.حاج خانوم هم لنگان لنگان به طرف در رفت وخوشامدوخسته نباشید گفت.حاج صادق پاکت میوه هایی که خریده بود را به دست حاج خانوم داد.او هم تشکر کرد وبه طرف آشپزخانه رفت.چایی تازه دم برای حاجی ریخت وبه کنارش آمدوسینی برنج را در دست گرفت و مشغول شد.آخر هفته بود وسروکله ی بچه ها پیدا می شد وحاج خانم هم انگار آخر هفته ها دنیا…