عشق پنهان

عشق پنهان

صدای قل قل سماور کل فضای خانه راپرکرده بود،حاج صادق وارد اتاق شدوحاج خانوم راصدا زد.حاج خانوم هم لنگان لنگان به طرف در رفت وخوشامدوخسته نباشید گفت.حاج صادق پاکت میوه هایی که خریده بود را به دست حاج خانوم داد.او هم تشکر کرد وبه طرف آشپزخانه رفت.چایی تازه دم برای حاجی ریخت وبه کنارش آمدوسینی برنج را در دست گرفت و مشغول شد.آخر هفته بود وسروکله ی بچه ها پیدا می شد وحاج خانم هم انگار آخر هفته ها دنیا…

Read More Read More

عشق خفته

عشق خفته

در روستایی دور افتاده دوخواهر زندگی می کردند به نام های آسیه وآمنه .آنها در سن ۱۵و۱۶ سالگی پدرخودرا براثر بیماری وچند ماه بعد مادرشان را براثر سکته قلبی از دست دادند،حالا دوسه سالی بود که از مرگ پدرومادرشان می گذشت وآن ها برای ادامه تحصیل به شهر آمدند.آسیه که خواهر بزرگتر بود سعی میکرد دل به دل آمنه بدهد وبا او کنار بیاید تا او احساس تنهایی نکند وبه خاطر همین موضوع، آمنه دختری لوس ولجباز شد .بعد چند…

Read More Read More

درد عاشقی

درد عاشقی

صدای خش خش برگها سکوت کوچه را می شکست وبه کوچه ی بی جان ،روح دوباره می داد.کفش های مشکی واکس زده که روی برگها قرار می گرفت ریتم آهنگ دلنشینی را برای نعیم زنده می کرد ویادآور خاطرات خوشی بود که زمانی دراین محله وکوچه داشت.غرق در فکر و خیالات خود بود که به درِ سفید بزرگی رسیدومکث کرد چشمانش را روی هم گذاشت ویاد آن روزها افتاد که با دخترک این خانه در این کوچه همبازی بود،یاد آدم…

Read More Read More

معصومیت شریف

معصومیت شریف

صدای مهیبی از جنگل شنیده می شد وشریف با کوله ای که برپشتش بسته بود می دوید تا این مسیر لعنتی زودتر تمام شوددر دل به شوهر عمه ی بداخلاق خود ناسزا می گفت .شریف پسر ۸ ساله ای بود که ۳ سال پیش پدرومادرش را از دست داده بود وجز عمه اش کس وکاری نداشت وعمه هم با اشک والتماس از شوهرش خواهش کرده تا سرپرستی اورا بعهده بگیرند وبهمین دلیل الان در خانه عمه به عنوان غلام حلقه…

Read More Read More

درس زندگی

درس زندگی

آسمان درحیرت بود وآرام وساکت مردمی را که روی زمین بودند تماشا می کرد.مژده دختری زیبارو وباهوش از خانواده ا ی متوسط ،دوستی به نام نرگس داشت که از خانواده ای فقیر بود وآرزویش این بود که با پسری پولداروثروتمند ازدواج کند تا به رویاهاوآرزوهای محال خود برسد.هرچه مژده با او صحبت می کردنمی توانست اورا قانع کندکه زندگی به پول وسرمایه نیست،مهم آرامش وحال خوب است ولی گوش نرگس بدهکار این حرف ها نبود. روزی نرگس به خانه مژده…

Read More Read More

تاوان عشق

تاوان عشق

آفتاب از شرق طلوع کرده بود وبه صورت سوخته وخسته ی بنا وشاگردش می تابید وعرق بر پیشانی آنها نشاند،طوریکه چشمان مجید قدرت باز شدن نداشت ولی با هرسختی آنها راباز نگه می داشت.مجید شاگردبنابود که روی ساختمانی دربالا شهر کار می کردند،روبروی آن ساختمان ،خانه مجللی بود که خانواده ی ثروتمندی درآن زندگی می کردندکه دختری به نام الهه داشتند ومجید عاشق وشیفته ی اوبود.هرروز که ازدور به الهه نگاه می کرد درخیالاتش زندگی سرشار از عشقی رابا اوتصور…

Read More Read More

تقاص

تقاص

صدای شلیک از هرطرف شنیده می شدوآخرین شلیک به جایی که باید اصابت کرد.صدای آژیرپلیس فضا را پرکرده بودوپلیسها اسلحه بدست به سمت مضروب آمدند ویکی از آنها دست بر نبضش گذاشت ومرگش را اعلام کرد.چند دقیقه ای نگذشت که این متروکه پراز پلیس وماموران شدوچراغهای ماشینشان فضا را کاملا روشن کرده بود.جنازه رابه سردخانه منتقل کردنددرحالیکه چشمانش هنوز باز بود.انگار درجستجوی عامل بدبختی اش بود.نوید وقتی ۴ سالش بود ،پدرش رابراثر تصادف از دست داده بودومادرش با کارکردن درخانه…

Read More Read More

ناجی

ناجی

رویا از دانشگاه برگشت وحاج موسی اورا به خانه رساند وتادرراباز کرد چندتا کفش در راه پله دید.از حاج موسی پرسید مهمان داریم؟ او بی خبر بود.مهری خانم با صدای ماشین به حیاط آمد وخوشامد گفت.رویا طبق معمول دستانش راباز کردودر آغوش مهری خانم جای گرفت وازاو پرسیدمهمان داریم.مهری خانم با صبوری گفت:”بله دخترم.حاج عمو وسمانه خانم وآقاسلمان اومدند.رویا عصبانی شد وگفت :اینجا چی میخوان ؟چرا راهشون دادین؟مهری خانم اورا دعوت به آرامش کردوگفت :”حرفهای همیشگی . برای خواستگاری از…

Read More Read More

عشق دریک نگاه

عشق دریک نگاه

باصدای زنگ گوشی از خواب بیدارشد وبا چشمان نیمه باز نگاهی به گوشی انداخت.حمید پشت خط بود ودکمه اتصال رازد وصدای گوشخراش حمید راشنید که داد می کشید: پارسا کجایی پس؟مامان رسید.پارسا از جا پرید وگفت:جدی میگی؟مگه ساعت چنده؟حمید داد می زد ؛دیوونه ساعت یازده ونیمه.پاشو زود بیا دوساعته علاف توایم.پارسا پرید وصورتش وشست وبا همان دست خیس به موهای آشفتش حالت دادوسوئیچ رو برداشت وباعجله به سمت پارکینگ رفت. سوار ماشین شد وباسرعت به راه افتاد. نزدیکیهای فرودگاه تو…

Read More Read More

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری

تمام کوچه را چراغونی کرده بودند.صدای آهنگ کل کوچه راپر کرده بود.صندلی ها به ترتیب ومنظم چیده شده بودند .کم کم مهمانهاهم وارد شدندواز آنها به خوبی پذیرایی می شد.شب عروسی زینب دختر حاج عمران است وتنها کسی که امشب خوشحال نیست خود عروس است.او هیچ علاقه ای به صمد پسر حاج ابراهیم ندارد.صمد تک پسر شرور وقلدر حاج ابراهیم است ودست رو هر دختری می گذاشت بدون چون وچرا همه باید تقدیم می کردند.از قضا چشم صمد فقط زینب…

Read More Read More