
پدر
صدای ساز و دهل از تلویزیون بلند شد و لحظه سال تحویل را اعلام کرد.بله، بهاری دیگر آمد. بهار نو بهار تازه. آیا همه خوشحالند؟ آیا همه کسی را دارند که به دیدارش بروند ؟شاید کسی اینجاست که تنها و بی کس است شاید برای کسی بود و نبودش مهم نیست بله نازنین دختر یکی یک دونه ی حسین آقای کفاش بود که بسیار دختر زیبا و پرهیجانی بود آنقدر که صدای قهقهه و شیطنتش فضا را پر می کرد حسین آقا هر کاری می کرد که دردانه اش در رفاه و آسایش باشد و آبی در دلش تکان نخورد. نازنین مادرش را موقع زایمان از دست داد و حسین آقا به خاطر عشق به دخترش هیچ وقت ازدواج نکرد و به تنهایی دخترش را بزرگ و خانم کرد.نازنین تازه وارد هفده سالگی شده بود و خواستگاران زیادی داشت ولی حسین آقا همه را رد می کرد و برایشان ایرادهایی می گذاشت همه می دانستند که این ایرادات بهانه است او دل ندارد از دخترش دل بکند.روزها و ماه ها و سال ها می گذشت و روزی حسین آقا با دخترش برای مسافرت به ویلای اجاره ای رفتند وچند روزی قصد ماندن داشتند از قضا در این سفر و رفت و آمدها پسر همسایه که محمود نام داشت و پسری لات و بددهن و بی وجدان بود نازنین را دید و از قیافه زیبایش خوشش آمد قصد داشت دختر را به دام اندازد و نقشه شومش را پیاده کند.نازنین هم که دختر چشم و گوش بسته بود کم کم خوشش آمد و گول ظاهر پسر را خورد و شماره اش را داد و تماس ها برقرار شد طوری که پسر حرف می زد نازنین را اسیر خود می کرد. آخرین روز موقع برگشت به شهر خودشان فرا رسید که حسین آقا متوجه شد چشمان دخترش خیس اشک است و حرکات و رفتارش و حرف زدنش مشکوک بودحسین آقا تا الان دخترش را اینگونه ندیده بود با دخترش صحبت کرد ولی دختر جوابی نداد و حرفی نمی زد و فقط اشک می ریخت و حرکات و رفتارش و حرف زدنش مشکوک بودحسین آقا تا الان دخترش را اینگونه ندیده بود با دخترش صحبت کرد ولی دختر جوابی نداد و حرفی نمی زد و فقط اشک می ریخت انگار خجالت می کشید که به پدرش بگوید که عاشق شده خلاصه با همه سختی ها زمان حرکت فرا رسید و حسین آقا و نازنین عازم شهر خودشان شدند در حالی دل نازنین این جا کنار پسر یک لاقبا مانده بود بعد از برگشت به خانه زندگی به روال عادی خود برگشت ولی دیگر نازنین آن دختر سرزنده قبلی نبود و فقط با گوشی مشغول بود دیگر صدای خنده هایش در چارچوب خانه بلند نمی شد دیگر از شیطنت هایش خبری نبود حسین آقا هر کاری کرد نتوانست او را به قبل برگرداند.محمود به نازنین گفت بیا فرار کنیم چون پدرت هیچ وقت تو را به من نمی دهد نازنین هم با اصرارهای او بالاخره قبول کرد و روزی که حسین آقا به تهران برای عیادت رفیق قدیمی اش رفت نازنین هم با کوله پشتی و لباس مدرسه از خانه بیرون زد و راهی مسیری که پسر گفت، شد. تاکسی گرفت و به ایستگاه رفت و منتظر بود تا پرایدی با دو سرنشین پسر او را سوار کرد یکی از آن سرنشینان محمود و دیگری دوستش بود از شهرشان کاملا خارج شدند و به ییلاقی دورافتاده و ویلای کلنگی رسیدند نازنین ابتدا ترسید ولی چون آنقدر عاشق و دلداده محمود بود و آنقدر محمود در طی این چند وقت او را محو حرف های عاشقانه خود کرد به چیز بدی فکر نمی کرد.بعد از گذشت چند ساعت حرکات و رفتار محمود تغییر کرد و سرش داد می زد و از او می خواست که هر چه آنها می گویند انجام دهد گاهی سیلی محکمی می زد و گاهی تحقیرش می کردند و خلاصه آن اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. حسین آقا که به خانه برگشته بود نازنین را نیافت پرس و جو کرد ولی کسی نازنین را ندید تا به حال امکان نداشت این موقع بیرون از خانه بماند خلاصه کل خانه را گشت و به دست نوشته ای از نازنین رسید گفت من به دنبال عشق و زندگی خودم می روم مرا ببخش .حسین آقا با خواندن آن نامه ناگهان قلبش از کار ایستاد و بر زمین افتاد مگر می شود دختری به آن زیبایی و خانمی طی مدتی رنگ عوض کند به خود به زمانه ناسزا گفت چرا متوجه تغییر حالات دخترش نشد نفس های آخر را می کشید و هجی کنان نازنین را صدا می زد ولی خبری از دختر نبود که نبود…محمود و دوستش نازنین را در حالی که ناتوان بود سوار ماشین کرده و در ابتدای شهرشان از ماشین بیرون انداخته و گاز را گرفته و رفتند نازنین خونین و خاکی به زور از جا بلند شد نه روی برگشت به خانه را داشت نه مکانی برای ماندن. در کوچه و خیابان ها قدم می زد و می نشست و اشک می ریخت در این فکر بود که پدرش الان چه می کند ؟چه جوابی باید به پدرش بدهد؟ دنبال گوشی گشت ولی نیافت .از دور ماشینی را دید جلو پرید و خواهش کرد سوارش کنند پیرمردی ایستاد و سوارش کرد و نازنین را به محله خود آورد در محله غوغایی بود همه پچ پچ می کردند نازنین نمی دانست در مورد کی صحبت می کنند دو تا از همسایه ها را دید که به او تسلیت گفتند باز متوجه نشد فکر می کرد که همسایه ها می دانند چه بلایی بر سرش آمده . تا به در خانه رسید در زد همسایه بیرون آمد او را در آغوش گرفت و بهش تسلیت گفت، نازنین خواست لب وا کنه که همسایه ادامه داد حق حسین آقا نبود که این طور بشه خدا چطور دلش اومد تویی که از مادر محروم بودی را بدون پدر هم بکند نازنین لرزید داد کشید مگر پدرم چه شده همسایه با تعجب نگاه کرد و گفت مگر از بیمارستان نمیای؟ پدرت در سردخانه نیست؟نازنین بر سر و صورت خود می زد و داد می کشید و می گفت چطور یک شبه بدبخت شدم چطور پدرم را کشتم چطور دلت آمد بذاری و بری .مرا ببخش بابا .گاهی دردانه ها هم می گریند. گاهی عزیز کرده پدری غمگین می شود. گاهی خدا فرشته ها را در لباس پدر خلق می کند .گاهی می شود هم پدر بود هم مادراگر خدا بخواهد. گاهی می شود پدر این ستون عظیم از پا در بیاید .گاهی می شود غم فرزند برای پدر سنگین تر شود. گاهی می شود نبود کسی را حس کرد که تمام وجودت بود. با اینکه چند سال از آن ماجرا می گذرد دیگر نازنین آن دختر زیبا و پرهیجان نیست بلکه همه دیدند او یک شبه پیر و ساکت شده و در این خانه تنها و بی کس بدون پدر و مادر زندگی می کند بعضی از همسایه ها او را عامل مرگ پدر نامیدند بعضی ها هم او را مایه بی آبرویی و رسوایی . به نوجوانان وجوانان خود بیاموزیم که عشق در کنار پدر و مادر میسر می شود وپند آنها از روی علاقه است وبس…
