
مرده متحرک
دوباره تیک تاک ساعت شروع شد و ساعت سه و سی دقیقه را اعلام می کرد دستی از زیر پتو بیرون آمد و ساعت را گرفت و پرت کرد صدای شکستن در فضای اتاق پیچید و مجدد سکوت شد و سکوت. انگار سالیان سال است که در این خانه جنبنده ای زندگی نمی کند. بوی نم و رطوبت و گرد و غبار و ملحفه های سفید روی مبل نوید غم و اندوه این خانه و صاحبش را می داد.اکبر صاحب این خانه ی درندشت و غمبار بود که از روزی که وارد این خانه شد دیگر روی خوش ندید از همان عنفوان جوانی پدر و مادرش را در جدال خانوادگی از دست داد و در آن باغ درندشت آنها را دفن کرد تا همیشه کنارش باشند ترس از تنهایی، در وجود این بشر آنقدر رخنه کرده بود که حتی به جسم بی جان پدر و مادر دلخوش بود مدت ها بعد حالت های جنون در او دیده می شد و صدای صحبت های نیمه شبش با پدر و مادر و گاهی خندیدن ها و گاهی دعواهایش به گوش همسایه ها می رسید ولی کسی حاضر نمی شد به او کمکی برساند یا جرئتی نداشت گاهی هم بی هوا پلیس را خبر می کردند ولی هیچ کس جلودارش نبود حتی پلیس هم نمی توانست کاری کند. از اهالی محل فقط علی رفیقش بود که قبل از فوت پدر و مادرش همیشه اکبر و علی در کنار هم بودند ولی بعد از فوت خانواده و جنونی که اکبر گرفت علی فقط برایش غذا می آورد تا او زنده بماند و در آن خانه بی روح جان ندهد.البته غذا را دم در می گذاشت و زنگ را می زد و می رفت، اکبر هم با فحش و ناسزا از آن سوی باغ به طرف در می آمد و وقتی غذا را می دید سینی را برمی داشت و به آورنده غذا ناسزا می گفت اصلا نمی دانست از دنیا چه می خواهد ؟آیا او از دنیا طلبکار است یا او به دنیا بدهکار است؟ آیا خانواده اش را می خواهد؟ آیا دلش برای مادرش تنگ شده یا دلش هوس کتک های وقت و بی وقت پدرش را کرده؟ هیچ کس خبر نداشت در دلش چه می گذرد حتی خود او.صدای زنگ در بلند شد قطعا علی بود چون جز او کسی در این خانه را نمی زد همسایه ها حتی سعی می کردند بیراهه بروند تا از جلو در ورودی این خانه نحس عبور نکنند. اکبر صدای زنگ را ناشنیده گرفت ولی مگر قار و قور شکم می گذاشت با لعن و نفرین و ناسزا بلند شد اول به خودش ناسزا گفت و بعد به کسی که این زنگ لعنتی را فشار داد و به صدا درآورد علی پا به فرار گذاشته بود شاید او هم از مواجه شدن با اکبر می ترسید چون اکبر پسوندهای زیادی در محل داشت او را قاتل، جانی ،فحاش، مجنون و … می نامیدند اکبر ظرف غذا را گرفت و در را بست و همان پشت در شروع به خوردن کرد ناگهان جرقه ای در مغزش زده شد او را یاد آن شبی انداخت که دیر به خانه آمد و پدرش او را با کمربند سیاه و کبود کرد و مادر بیچاره اش به دفاع از فرزند درآمد و او هم زیر مشت و لگد این پدر و پسر قرار گرفت یاد آن شب افتاد که مادرش حتی نتوانست از درد بخوابد و تا صبح گریه کرد ناگهان سینی غذا را دور انداخت و سر خاک پدر رفت و شروع کرد مشت زدن به آن خاک سرد .صدای داد اکبر به گوش همه می رسید بعضی از همسایه ها از پشت پنجره نگاهش می کردند و می دیدند که او لگد به خاک می زد گاهی با دستانش خاک را کنار می زد و فقط فحش می داد. صدای مادرش را شنید که می گفت آرام باش اکبر، آرام باش، داروهایت را بخور، شاید مادر هم غافل بود از اینکه فرزندش بعد از آن شب بارانی وحشتناک دیگر دارویی نمی خورد. اکبر از کودکی مشکل عصبی داشت چون پدرش اعتیاد داشت و او مادرزادی دچار تنش و تشنج شده بود وقتی که به دنیا آمد تحت نظر دکتر بود تا بزرگ و بزرگ تر شد و وقتی از آن محل به این محل و خانه جدیدی آمدند که مادرش از فروش ارثیه پدری اش خریده بود انگار نحسی وارد زندگی آنها شد. پدر اکبر علاوه بر اعتیاد خیانت هم می کرد و هر روز اکبر و مادرش سیاه و کبود بودند.آن شب بارانی پدر اکبر او و مادرش را بعد از زدن کتک مفصل از خانه بیرون کرد و در را به رویشان بست مادر اکبر حالش بد شد آبرویش را از دست داده بود، اکبر که مادر را چنین دید از دیوار پرید و در را باز کرد و دست مادر را گرفت و وارد خانه شد پدر با دیدنش عصبی شد لگد محکمی به همسرش زد اکبر هم دچار جنون شد و به آشپزخانه رفت و کارد را برداشت پدر را که همین طور مشغول زدن مادر بود نشانه گرفت و کارد را وارد پهلویش کرد پدر بر زمین افتاد و اکبر کارد را رها کرد و به سمت مادرش رفت پدر هم از فرصت استفاده کرد کارد را برداشت و تلوتلوخوران سمت اکبرآمد که مادر بیچاره این صحنه را دید و سریع پسر را کنار زد و چاقو وارد قلبش شد .مادر است دیگر و انتظاری جز این از او نمی توان داشت .خون کل خانه را پر کرد اکبر با دیدن این صحنه با صندلی بر سر پدرش زد و او را برای همیشه ساکت کرد .الان اکبر ماند و دو جنازه ،یکی از این جنازه ها حامی و پناه او بود و یکی دیگر هم علت بدبختی اش. اکبر تا چندروز بعد کنار این دو جنازه نشست و اشک ریخت گاهی خودش را می زد گاهی جنازه بی جان پدرش را .حاضر بود خود بمیرد ولی مادرش چیزیش نشود. بوی بدی کل خانه پیچید او یاد فیلمی افتاد که با علی چند وقت پیش دیده بود و دو پتو آورد و جنازه ها را داخل پتو گذاشت و به حیاط رفت و مقداری زمین را کند دو جنازه را کشان کشان به سمت باغ برد و در قبر گذاشت به پدرش گفت تو را باید در سطل زباله انداخت چون تو ارزشت همین است ولی از ترس پلیس تو را همین جا می گذارم بعد وارد خانه شد و قالیچه و هرچه که خون آلود بود و آورد و در قبر انداخت و روی آن ها خاک ریخت و تا چند وقتی متواری شد کسی نفهمید او کجاست و چه می کند تا اینکه بعد از سال ها برگشت و با صدای داد و بیدادش همسایه ها متوجه حضورش شدند ولی تا آن لحظه کسی نمی دانست چه بر سر پدر و مادرش آمده؟ فکر کردند که بعد از آن آبروریزی از این محله رفتند اکبر وقتی به خانه اش برگشت به نزد مادرش رفت صدایش زد انگار صدایش را می شنید که به فرزندش دلداری می داد دیگر نه اکبر اکبر شد و نه آن خانه، خانه.اکبر در واقع مرده ای متحرک بود .هوا کم کم تاریک شد و اکبر همچنان بر سر مزار پدر و مادرش بود و به پدرش مشت می زد و مادرش را نوازش می کرد صدای رگبار و رعد و برق بلند شد نور رعد همه جا را روشن می کرد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد بغض و غصه راه گلوی اکبر را بست نفسش بالا نمی آمد نه می توانست داد بکشد و نه می توانست بغضش را قورت دهد باران هر لحظه شدیدتر می شد و اکبر را یاد آن شب نحس می انداخت، کم کم سنگینی در قلبش احساس کرد سر روی مزار مادر گذاشت حتما نوازش مادرش را می خواست یا سردش شده بود و آغوش مادر گرمش می کرد.چشمانش را بست و آرام گرفت و خوابید. مادرش را دید که دست او را گرفت و با خود می برد. دیگر همسایه ها صدایی از او نشنیدند ،آرامش در محله به پا شد .آری اکبر در همان شب بارانی در آغوش مادرش جای گرفت. بعد از دو سه روز سکوت و غذاهای مانده ی پشت در علی از دیوار پرید و وارد خانه شد اکبر را نیافت فکر کرد دوباره از این جا نقل مکان کرده از خانه خارج شد که ناگهان بوی عجیبی او را به سمت باغ هدایت کرد رفت و رفت تا به جنازه بی جان و متورم و بدبوی اکبر رسید که مورچه ها از سر و کولش بالا می رفتند، علی از ترس داد کشید و فرار کرد و اهالی را خبر کرد صدای آمبولانس و آژیر در محله پیچید جنازه اکبر را از روی تله ای از خاک گرفتند و به آمبولانس منتقل کردند و تله های خاک را کندند و به استخوان های باقی مانده رسیدند و برای بررسی به آزمایشگاه فرستادند .آری زندگی گاهی آن قدر بی رحم می شود که میتواند تو را قاتل عزیزانت و گاهی هم قاتل خودت کند. فرقی ندارد چند سالت باشد همین که دلت بشکند و از روزگار بی مهری ببینی یعنی یک مرده متحرکی.