هدیه عید

هدیه عید

همه دور سفره هفت سین جمع شده بودند پدر خانواده برای تک تک اعضای دور سفره آرزوی صحت و سلامتی کرد و از لای کتاب قرآن عیدی همه را داد، محمد که فرزند آخر خانواده بود و شروع به شیطنت کرد و پدرش گفت:” عیدی من باید بیشتر باشد “حاج خانم یک دویست دیگر از جیبش درآورد و به او داد. آقای بخشی سه پسر و دو دختر داشت که همه ازدواج کرده بودند و زندگی عالی داشتند جز محمد که پسر آخر و ته تغاری خانواده ومجرد بود بیست و چهار سالش تازه تمام شده. اخلاق و رفتار محمد با همه فرق می کرد خیلی خوش رو و شیطون بود آقای بخشی به محمد گفت :”اگر امسال ازدواج کردی و عروست رو آوردی سال بعد بهت عیدی قابل توجهی می دهم”. آخر آقای بخشی رسم داشت هر سال جدید به هر یک از بچه هایش که تازه متاهل شده بود یک خانه عیدی می داد.محمد خندید و با شیطنت گفت:” پدر شما خانه را بده تا کم کم عروس هم برایت بیاورم”. همه خندیدند و دست زدند و محمد هم کمی حرکات موزون رفت و باعث شادی همه شد .آقای بخشی دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و خدا را شکر گفت.این سیزده روز عید را به خوبی و خوشی در کنار هم سپری کردند و شب سیزده بدر بود که بعد از شام همه بچه ها عزم رفتن کردند آقا و خانم بخشی برای هرکدام مایحتاج مورد نیاز را آماده کرده و بچه ها را راهی خانه و کاشانه شان کردند محمد هم شیلنگ را برداشت و آب را باز کرد و پشت سر مسافرین آب ریخت صبح روز بعد محمد بیدار شد و آماده رفتن به محل کارش شد، حدودا یک سال پیش پدرش برایش بنگاه معاملاتی زده بود و او آن جا کار می کرد و خدا را شکر راضی هم بود.خانم بخشی پسر را روانه محل کار کرد و برایش آرزو کرد که لقمه چرب و چیلی نصیبش شود و عشق و روزی در مسیرش قرار گیرد وهدیه ی عید امسالش باشد. محمد نیشخندی زد و گفت مادر، تو دفتر معاملات عشق چگونه رخ می دهد؟ مادر خندید و گفت خدا بخواهد می شود. ساعت حدودای ده بود که محمد سرگرم نوشتن مدارک بود ناگهان ماشینی کنار مغازه ایستاد خانم میان سالی از ماشین پیاده و وارد بنگاه شد محمد به احترام برخاست و سلام علیک گرمی کرد خانم میان سال خود را معرفی نمودوگفت” من خانم صمدی هستم قصد فروش یکی از املاک خودم را دارم” محمد آدرس ملک رو پرسید بعد متوجه شد آن ملک دقیقا روبرو ویلای پدرش است محمد علت فروش را پرسید خانم صمدی گفت “مشکلی ندارد ولی من و دخترم قصد مهاجرت داریم می خواهم این قطعه را بفروشم” محمد همه چیز را ثبت کرد و شماره خانم صمدی را گرفت خانم صمدی گفت اگر بتونی این قطعه را بفروشی یک شیرینی هنگفت هم به تو می دهم محمد کمی فکر کرد و گفت به جای شیرینی مبلغ را به من تخفیف دهید تا خودم آن قطعه را از شما بخرم چون آن منطقه بسیار خوش آب و هواست. خانم صمدی خندید و گفت فکر خوبیست من فردا با دخترم می آیم و قرارداد را می نویسم و امضا می کنم محمد هم قبول کرد و از هم خداحافظی کردند.شب سر میز شام محمد این قضیه را به پدر و مادرش گفت آنها بسیار خوشحال شدند و به محمد گفتند حمایتت می کنیم حتما این کار را بکن. فردا آقای بخشی با محمد به سر بنگاه رفت و خانم صمدی همراه دختر جوان و زیبایش آمد محمد تا چشمش به دختر افتاد لرزشی در دلش احساس کرد هر کار کرد نتوانست خودش را طبیعی نشان دهد آقای بخشی متوجه این قضیه شد به پسرش لبخندی زد و خجالت را در چشمان پسرش دید خلاصه آن معامله سر گرفت و با قیمت مناسب آن ملک خریده شد آقای بخشی با خانم صمدی سر حرف را باز کرده بودند و متوجه شدند که از همسرش جدا شده فرهنگی است و مال و ملک فراوانی دارد و الان با دخترش قصد مهاجرت به کانادا را دارند برای همین این قطعه را فروختندآقای بخشی پرسید چه زمانی قصد مهاجرت داریم خانم صمدی گفت اگر کارهایمان خوب پیش برود تا دو ماه آینده ان شا الله عازمیم. آقای بخشی در فکر فرو رفت و وقتی آنها رفتند دمقی را در چهره محمد شادش دید با پسرش وارد بحث شد و دید بله درست فکر کرده دل پسرش پیش دختر جوان گیر کرده است موضوع را با خانم بخشی مطرح کرد و یک روز در نبود محمد با خانم صمدی تماس گرفت و آنها را برای شام به منزل دعوت کردند و تمام تدارکات را چیدند به بچه هایش خبر داد و همگی آمدند خانم صمدی و دخترش هم شب با شیرینی و گل و یک تابلوی زیبا در مهمانی حضور پیدا کردند محمد آن محمد قبلی نبود خیلی متین شده بود و پذیرایی می کرد و از هر جا هر چیزی صحبت به میان می آمد تا اینکه آقای بخشی رو به خانم صمدی کرد و گفت این میهمانی علتش بیشتر آشنا شدن دو خانواده بود دوست داریم تا قبل از مهاجرت بیشتر با هم آشنا بشیم و وقت بگذرانیم تا اسم مهاجرت آمد خانم صمدی گفت ما فعلا قصد مهاجرت نداریم و قضیه مهاجرت را به عید سال آینده موکول کردیم شادی را در چشمان محمد می شد دید.در دلش گفت تا یک سال وقت دارم آن شب با تمام خوبی هایش سپری شد و فردا محمد با انگیزه وارد بنگاه شد داشت قراردادی برای مشتری می نوشت که صدای خانم جوانی را شنید که وارد مغازه شد و سلام کرد محمد سرش را بالا آورد و ضحا دختر خانم صمدی را دید محمد دست پاچه شد و سریع از جا برخاست و سلام داد بعد از چند دقیقه تازه یادش آمد که تعارف کند تا بنشیند دختر هم با لبخندی نشست و علت آمدنش را نداشتن مهر یکی از برگه ها گفت و محمد عذرخواهی کرد و روی برگه محکم مهر زدضحا تشکر کرد و قصد بلند شدن داشت که محمد آرام گفت:”ضحا خانم می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم” او گفت البته بفرمایید محمد کم کم سر حرف را باز کرد تا رسید به نقطه وصال با خجالت گفت :”من از شما خوشم آمده و میشه بیشتر باهم آشنا بشیم قصدم جدیه و قصد مزاحمت ندارم” ضحالبخندی زد و گفت نیاز به زمان داره محمد شاد شد و شماره اش را به ضحاداد تا به او اطلاع دهد غروب همان روز شماره ناشناسی با محمد تماس گرفت ابتدا فکر کرد مشتری است ولی تا جواب داد فهمید ضحاست. به او گفت که با صحبتی که با مادرش داشت هر دو تمایل به این آشنایی دارند محمد شاد شد و شب وقتی به خانه برگشت خم شد و دستان مادرش را بوسیدو گفت مادر هیچ وقت نمی دانستم دعای مادر این قدر زود اجابت می شود یادت هست یک هفته پیش برایم دعا کردی که معامله خوبی داشته باشم و عشق در مسیرم قرار گیرد هر دو در یک زمان صورت گرفت مادر لبخند زد و خدا را شکر کرد. ماه ها گذشت و عشق بین محمد وضحا هر روز بیشتر شد و تا اینکه ضحا اعلام کرد که دیگر قصد مهاجرت ندارد و خانم صمدی هم پذیرفت آخرهای پاییز آنها به عقد دائم هم درآمدند و در عید نوروز سال جدید محمد با عروسش دور سفره هفت سین نشسته بود و آقای بخشی هم به قولش عمل کرد و خانه ای را به او و عروسش هدیه داد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x