
بازی سرنوشت

صدای خروس اهالی محله را بیدار کرد و مش حسن و سارا خاتون هم شال و کلاه کرده و از مزرعه خارج شدند زینب در خانه ماند و مشغول تهیه ناهار شد ،علی پسر همسایه که چند صباحی زینب شیرینی خورده او بود به پشت در آمد و سوتی زد زینب خجالت زده از پشت پنجره نگاه کرد و دستی تکان داد.علی با ایما و اشاره فهماند که به شهر می رود و از زینب پرسید چیزی نیاز ندارد زینب سرش را به نشانه نه تکان داد علی بوسی را برایش حواله کرد و به راه افتاد و سرخی را در چهره زینب واضح می شد دید ،زینب هم مشغول کار در خانه شد که صدای اذان ظهر را شنید متعجب شد چرا پدر و مادر هنوز برنگشتند علی چه شده ؟گفت حتما مینی بوس در راه خراب شده نزدیکی های غروب مش حسن و سارا خاتون با لباس خونی و خاکی برگشتند و اشک می ریختند زینب علت را پرسید مش حسن گفت علی، دخترم، علی.زینب کمرش شکست و نای ایستادن نداشت گفت چه شده پدر جان علی چه شده مش حسن روی پای خود می زد ناگهان صدای شیون از خانه علی بلند شد صدای ناله مادرش بود زینب چهار دست و پا به سمت در رفت غلغله در محله به پا شد زینب می دوید تا نشانی از علی بیابد دوباره به نزد پدر برگشت پرسید چی شده بابا ؟به من هم بگین مش حسن لب وا کرد و گفت با علی به شهر رفتیم و موقع برگشت مینی بوس خراب شد و بعد از کلی دردسر کمی درستش کردن و علی داشت به راننده فرمان می داد که ناگهان ماشین از دست راننده در رفت و علی را به دیوار پرس کرد پسر بیچاره را به بیمارستان بردند و هر چه کردند نتوانستند نجاتش بدهند و بعد مش حسن و سارا خاتون هر دو با گریه و زاری تو سر خودشان می زدند زینب دیگر چیزی نفهمید و از حال رفت او را به درمانگاه محله و از آن جا به شهر انتقال دادند چند روزی در بیمارستان بود و بعد از مرخص شدن به محله برگشت و محله را در سکوت غم باری دید حجله علی در ابتدای کوچه بود پارچه سیاه جلوی در خانه دلش را به درد آورد یاد آخرین صحبتش با او افتاد علی و زینب چند سالی عاشق هم بودند هر کاری می کردند کسی از خانواده زینب راضی به این وصلت نبود چون علی برادر دوقلویی به نام عظیم داشت که خیلی شر و شور بود هر چه علی مظلوم و سر به زیر و آقا بود، عظیم یاغی و سرکش بود و همه از دستش کلافه بودندزینب هر روز به عشق علی از خواب بیدار می شد و به پشت پنجره می آمد ولی علی وجود نداشت تا صدای سوتی می شنید سریع به پنجره پناه می آورد شب ها با یاد علی می خوابید یادش آمد علی در آخرین خواستگاری به مش حسن گفت من غلام حلقه به گوش دخترتم، اگر ندید داغم را روی دل خانواده ام می گذارم که همین مسئله باعث شد مش حسن راضی شد آنها شیرینی بخورند و نشانی بگذارند روزها و هفته ها و ماه ها گذشت و مراسم چهل بود زینب به کمک مادر علی رفت و مراسم باشکوهی برای جوان از دست رفته گرفتندیک هفته بعد از مراسم مادر علی به خانه مش حسن آمد و مش حسن و سارا خاتون انگشتر نشان را به همراه طبقی که آورده بودند آماده کردند تا به او بدهند ولی مادر علی گفت شگون نداریم نشان را پس بگیریم بلکه آمدم تا نشان را برای پسر دیگرم عظیم بگذارم دهان همه از تعجب وا ماند نه دل آن داشتند که دل یک مادر داغ دار را بشکنند نه دل آن که دختر مثل دسته گل خود را به فردی مثل عظیم بدهند به همین دلیل چند روزی زمان خواستندتو این مدت هم مادر علی با عظیم صحبت کرد و گفت ناموست نباید به دست دیگری بیفتد عظیم ابتدا قبول نمی کرد ولی روزی که زینب برای مراسم چهل به کمک مادرش رفت او زینب را زیر نظر داشت و غیرت و مردانگی اش تحریک شد و قبول کرد تن به این کار بدهد بعد از حدود یک ماه مادر علی دوباره به نزدشان رفت و آن طبق را به دست او دادند و جواب منفی خود را اعلام کردند مادر اشک ریخت و گفت برای خاطر دل من مادر هم این کار را نکنید سکوت فضا را پر کردناگهان عظیم بدون محابا وارد اتاق شد و گفت اجازه نمی دهم ناموس برادرم به دست کس دیگری بیفتد و طبق را مجدد به سمت زینب گرفت و گفت زینب خانم از امروز قول می دهم مانند علی پسر دلخواه شما بشم فقط کنارم باش و حمایتم کن تو امانت علی دست منی. زینب که تا این لحظه سر به زیر بود سرش را بالا گرفت و به چشمان عظیم نگاه کرد از نگاهش بوی صداقت به مشام رسید و مجدد سر به زیر انداخت مش حسن و سارا خاتون که صم بکم آنها را نگاه می کردند صلواتی فرستادند لب های عظیم از هم باز شد و دندان زیبا و ردیفش نمایان گشت زینب هم لبخند کم جانی زد مادر علی هم صلواتی فرستاد. سرنوشت قرار نیست همیشه دو عاشق را کنار هم قرار دهد گاهی می چرخد و می چرخد تا بازی قشنگ تری برای نمایش داشته باشد تا شاید کافری را به خاطر عشق مسلمان کند یا شاید یاغی را به خاطر عشق و دل دادگی مجنون و آرام نماید گاهی باید زندگی را به دست سرنوشت سپرد.
