بانوی دلشکسته

بانوی دلشکسته

گوله های برف چون تکه های پنبه از آسمان سرازیر می شد و پریا از پشت پنجره این منظره را می نگریست یاد سال های نه چندان دور افتاد که با اسماعیل روی برف ها با چه زحمتی قدم می زدند تا هیزم ها را به داخل خانه بیاورند یاد اخلاق تند اسماعیل می افتاد که سر هر چیز کوچکی داد و بیداد راه می انداخت و کتکش می زد،پریا عاشق اسماعیل بود ولی اسماعیل دخترعمه خودش را دوست داشت و حاضر به این ازدواج نبود ولی مادرش اعظم خانم چون با خواهر شوهرش میانه ی خوبی نداشت راضی به این وصلت نبود اسماعیل به پریا گفت “جواب بله نده وگرنه زندگی را برات جهنم می کنم “ولی پریا که عاشق سینه چاک اسماعیل بود قبول نمی کرد با خود می گفت مرور زمان اسماعیل را رام من می کند و روزی می رسد که اسماعیل عاشق من می شود پریا هر کاری می کرد تا به چشم اسماعیل بیاید مگر اسماعیل می دید شب و روز کار پریا گریه و زاری بود از خدا فقط عشق اسماعیل رو می خواست که آن هم هیچ گاه نصیبش نشد. اسماعیل برای این که با پریا روبرو نشود صبح زود از خانه بیرون می زد و شب ها یا دیروقت می آمد یا اصلا نمی آمد یادش آمد که آن روز که عروسی سوفیا دختر عمه اسماعیل بود اسماعیل چقدر گریه کرد و چطور با کمربند پریا را سیاه و کبود کرد اشک از چشمان پریا می ریخت ناگهان دردش گرفت انگاری همین الان هم دارد کتک می خورد اسماعیل زمانی که مست و پاتیل به خانه می آمد از زیبایی های سوفیا می گفت از لبخندش، چشمان خمارش، از موهای کمندش ،طوری حرف می زد که انگار در جهان دختری جز سوفیا وجود ندارد پریا استکانی چای برای خود ریخت حرکت تفاله داخل استکان او را یاد آن روزی انداخت که اسماعیل به خاطر این قضیه او را از خانه بیرون انداخت با خود در فکر بود جلوی آینه رفت با اینکه هنوز چهل سالش نشده بود نصفی از موهایش سفید شده و صورتش چروکیده و پر از غم بود با خود گفت چه فکر می کردم چه شد اسماعیل چرا دوستم نداشتی؟ مگر من جز عاشق تو بودن گناهی دیگر مرتکب شدم انگار چیزی یادش آمد سرش را تکان داد و گفت درسته درسته من بد کردم من تو را از عشقت جدا کردم چقدر التماسم کردی که جواب نه بدهم ولی من تو را با تمام وجودم می خواستم آری سوفیا خیلی بهتر از من بودولی دل که این چیزها سرش نمی شود اشکش را پاک کرد باز فکر و خیال باعث شد چایش سرد شود مجدد چای دیگری برای خود ریخت به خود قول داد دیگر به اسماعیل فکر نکند چایش را یکسره سر کشید گویی می خواست خود را بسوزاند اسماعیل و سوفیا از بچگی با هم بزرگ شدند و دلباخته هم بودند مادر اسماعیل اعظم خانم اصلا از سوفیا خوشش نمی آمد به همین خاطر دختر سکینه خدمتکار خانه را برای پسر خود انتخاب کرد شب عقد اسماعیل و پریا سوفیا تا شب نخوابید و ناگفته نماند اسماعیل بعد عقد به دم در خانه اش رفت و با هم تاصبح زیر باران قدم زدندو گریه کردند اعظم خانم زن بسیار مستبد و با سیاستی بود و کل امور در دستش بود و هر دستوری می داد هیچ کس حق نه گفتن نداشت و کلمه ای جز چشم نمی شنیدآتش بخاری کم شد پریا لباس گرم پوشید و به بیرون رفت و هیزم های مرطوب را به داخل آورد استخوان های بدنش از سرما داشت می پوکید دو سه سال پیش پدر و مادر و مادر شوهرش را از دست داد و دیگر تنها و بی کس شده بود و هیچ تکیه گاه و حامی نداشت با هر سازی که اسماعیل می زد او هم می رقصید زندگی بر همین منوال می گذشت تا این که سال قبل خبر فوت همسر سوفیا را دادند مرد بیچاره در خواب سکته کرده بود مرگ او تلنگری برای اسماعیل شد انگار عشق خفته مجدد جوانه زد و بیدار شد و به دنبال عشق نیمه تمام خود رفت پریا تنها در مزرعه ماند و با فروختن شیر گاو زندگی می گذراند به اتاق اسماعیل رفت تا بوی او را استشمام کند عکس بزرگ سوفیا را روی دیوار دید قلبش شکست کاش هیچ وقت قلب زنی نشکند در دل آهی کشید با حسرت به سوفیا نگریست و حسادتش را بر زبان آورد خوشا به حالت سوفیا خوشا به حالت که عشقت پیوسته به تو می اندیشید و الان کنارت است خوشا به حالت سوفیا. دست برد تا عکس را پاره کند ولی به این فکر افتاد عکس را پاره کند عشق چمباتمه زده در قلب اسماعیل را که نمی تواند از بین ببرد با ناراحتی از اتاق بیرون آمد و در را محکم بست پیرزن همسایه روزی به دیدارش آمد و به او گفت” پریا تو هنوز جوانی فرصت زندگی داری بیا و مجدد ازدواج کن ولی پریا قبول نکرد عشق فقط یک بار صورت می گیرد و من نمی خواهم به اسماعیل خیانت کنم پیرزن همسایه گفت پریا اسماعیل الان کجاست؟ با کیه؟ این کارش خیانت نیست پریا حرفی نزد بعد آرام گفت بذار هر جا و با هرکی که خوش است باشد پیرزن با عصبانیت داد زد دنیا باید به تو افتخار کند پریا تو یک شیرزن هستی وفا را باید از بانوان دل شکسته آموخت کاش روزی اسماعیل قدر تو را بداند و به تو برگردد پریا به فکر فرو رفت بعد از مدتی آرام جواب داد من آن قدرها هم محکم نیستم می دانم که اسماعیل هیچ وقت برنمی گردد و اگر روزی برگردد من دیگر نیستم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x