
عذاب وجدان
گوشی برای بار دوم روی پیغام گیرقرار گرفت و صدای پر از غم آوا در فضای خانه پیچید.سهیل خونه ای جواب بده سهیل دل نگرانتم ولی صدایی از این طرف خط شنیده نشد و گوشی قطع شد و صدای بوق های ممتد فضا را پر کرد.دل نگرانی عجیبی در دل آوا رخ داد چرا از سهیل بی خبره چرا جوابم را نمیده ؟چرا ؟نمی دانست دیگر به کی و کجا رو بیاورد مگر اینکه خبری از سهیل پیدا کند کاملا عصبی شد و گوشی را روی تخت پرت کرد اشک از چشمانش جاری شد یاد آن شب افتادکه سهیل شاد و خندان در شب تولد رامین در باغی مشغول رقص و پایکوبی بود که دختر زیبا و لوندی به سمتش آمد و از او خواست که با او همراهی کند سهیل هم همراه شد ولی حرکات و حالات آن دختر دست خودش نبود که ناگهان آوا این صحنه را دید و حالش دگرگون شد و سهیل را به کناری کشید و سیلی محکمی به او زد و داد و بیداد راه انداخت و مجلس را ترک کرد.صدای سهیل را می شنید که می خواست او را آرام کند ولی آوا نه تنها آرام نشد بلکه عصبی تر شد و فرار می کرد و خود را به ماشینش رساند و سوار شد و از آن جا دور شد، لعن و نفرین نثار خود کرد که چرا به این جشن رفته و سهیل را تنها گذاشت وقتی به خانه رسید دو تا مسکن قوی خورد و خوابید.در این لحظه صدای آلارم گوشیش بلند شد متوجه شد ساعت چهار است و او باید در این ساعت سهیل را از خواب بیدار می کرد ناخودآگاه به سمت گوشی رفت و شماره اش را گرفت ولی دستگاه خاموش بود با منزلش تماس گرفت گوشی مجدد روی پیغام گیر رفت، با گریه چند بار بلند سهیل را صدا زد” سهیل سهیل”
احساس کرد قلبش می خواهد از جایش کنده شود وقتی ناامید شد گوشی را قطع کرد بی حال و ناتوان به سمت آشپزخانه رفت و در حالی که رمقی نداشت لیوان آبی گرفت و نوشید آبی هم به صورت خود پاشید صدای زنگ گوشی بلند شد به طرف گوشی دوید به گمانش سهیل پشت خط است پا تند کرد و به گوشی رسید شماره ریما بود با بی حالی تماس را برقرار کرد ریما از سهیل پرسید و آوا بی خبری اش را اعلام کرد ریما گفت چند باری به دم در خانه اش هم رفت ولی جوابی نداد از بقیه بچه ها پرسیدیم کسی از آن شب به بعد از او خبری ندارد، آواگفت:” باید به آگاهی رفته شاید اتفاقی برایش افتاده باشد “ریما جواب داد “دیوونه ای مگه تو دختر ؟شاید به مسافرت رفته شاید هم با عشقش فرار کرد” و بعد خندید .آوا که حوصله این چرندیات را نداشت گوشی را بدون خداحافظی قطع کرد و روی تخت دراز کشید و در این فکر بود یعنی چه بلایی به سرش آمده در فکر و خیالات خود غرق بود که چشمانش گرم شد و به خواب رفت .سهیل در حالی که از باغ بیرون می آمد صدای دادش بلند شد آوا خود را به او رساند ولی سهیل را غرق خون دید که نفس های آخرش را می کشید آوا ترسید و با تمام وجودش نام سهیل را صدا زد و ناگهان از خواب پرید اشک چشم و عرق ،صورتش را کاملا خیس کرد تپش قلب گرفت و مجدد شماره سهیل را گرفت و باز هم دستگاه مورد نظر خاموش بود هراس عجیبی کل وجودش را فرا گرفت و صدای جیغ سهیل و هیاهوی مردم در گوشش هنوز می پیچید احساس کرد کسی دستگیره در را فشار می دهد سراسیمه برخاست و بلند گفت کیه؟ کسی پشت در؟ صدایی نشنید.چراغ ها را روشن کرد و نگاهی به ساعت انداخت ساعت سه صبح بود ترس کل وجودش را فرا گرفته بود نه جرات ماندن در خانه و نه جرات بیرون رفتن از آن را داشت در اتاقش را قفل کرد و روی تخت نشست صدای ترمز شدید ماشینی را از بیرون شنید و ناگهان سنگی که شیشه اتاقش راشکست و بعد صدای گاز دادن و به حرکت درآمدن ماشین. تا صبح چشم بر هم نذاشت وقتی روشنایی روز را دید سریع آماده شد و از خانه بیرون رفت.چهره خونین سهیل یک لحظه از جلوی چشمانش دور نمی شد خود را به باغ رساند جلوی در ورودی باغ ایستاد به دور و بر نگاهی انداخت و با صدای بلند داد کشید سهیل سهیل. نگهبان باغ با تعجب او را نگاه می کرد آوا نشانی سهیل را به او داد و از نگهبان پرسید آیا او را ندیده ای؟ نگهبان سرش را به نشانه نه تکان داد آوا سوار ماشین شد و به راه افتاد احساس کرد ماشینی او را تعقیب می کند به کوچه پس کوچه ها رفت و دید بله درست است ماشین مشکی با شیشه های دودی در حال تعقیب اوست گوشی را برداشت و به ریما زنگ زد ریما خواب آلود جواب داد: چته دختر روز جمعه ای ول کن ما نیستی؟ آوا گفت یکی داره تعقیبم می کنه ریما سراسیمه پرسید کیه؟ کجایی تو؟ آوا گفت نمیدونم و پایش را روی گاز بیشتر فشار می داد و چشمش به پشت سر بود که ناگهان صدای وحشتناکی در خیابان پیچید.مردم متوقف شدند و صدای آژیر پلیس و آمبولانس بود که فضا را پر می کرد ریما داد می کشید و آوا را صدا می زد رهگذری گوشی را برداشت و به او اطلاع داد که تصادفی رخ داده و مجروح را به کدام بیمارستان خواهند برد راننده زخمی و مجروح را به بیمارستان منتقل کردند به خاطر جراحت و خون ر یزی شدید به اتاق عمل برده ولی سعی و تلاششون فایده ای نداشت صدای سوت دستگاه نشان از مرگ دختر بیچاره را می داد و او را به سردخانه انتقال دادند. می گفتند که دختر بیچاره خواب آلود بود نمی دانستند از ترس به این روز افتاد و با سرعتی که داشت به پشت کامیون زده بودوجان باخت.ریما و همسرش با عجله به بیمارستان آمدند وقتی خبر مرگ آوا را شنیدند صدای جیغ ریما بود که دل بیمارستان را به لرزه درآورد آوا برای همیشه آنها را ترک کرده بود مراسم تدفین و خاک سپاری آوا در سکوت صورت گرفت کسی جز ریما و خانواده داغدارش نبودند ولی بعدها می گفتند مرد جوانی با ریش بلند و موهای ژولیده ی جوگندمی با لباس مشکی به سر مزار او آمد دسته گلی را روی مزارش گذاشت با صدای بلند داد می کشید مرا ببخش آوا مرا ببخش من لایق تو نبودم.
