معجزه عشق

معجزه عشق

علی که تک فرزند خانواده ای بود که پدرش کارمند ومادرش معلم بوده واز بدو تولد تا این لحظه روی او وحرکات ورفتارش خیلی حساس بودند،تازه دانشگاه ورشته مورد علاقه اش پیراپزشکی راتمام کرده بود.او عاشق دختری به نام مریم بود که چند ماهی از او کوچکتر بوده ،مادرعلی چون هرکسی را مناسب پسرش نمی دانست با این وصلت موافق نبودودوست داشت عروس آینده اش را خودش انتخاب کند.علی برای رسیدن به مریم هرکاری که از دستش بر می آمد انجام می دادتا مریم را درچشم خانواده اش خوب وخواستنی نشان بدهد. روزی که علی برای دریافت مدرک به دانشگاه رفت همانجا به طور ناگهانی دچار حملاتی شد وحالش بد شد و اورا سریع با آمبولانس به بیمارستان بردند وبه خانواده اش اطلاع دادند.خانواده با نگرانی خودشان را به بیمارستان رساندندوبعد از کلی آزمایش واسکن و…فهمیدند که علی به بیماری نادری دچار شده که ناگهان عصب بدن او فلج شده ومی افتد و از حال می رود.خانواده اورا به نزد بهترین متخصصان بردند ولی همه یک نظر داشتند.دراین حین علی روز به روز افسرده تر وگوشه گیرتر می شدواز چهاردیواری اتاقش بیرون نمی رفت وبا کسی در ارتباط نبود،حتی جواب تلفن ها وپیام های مریم را هم نمی داد وبا خودش می گفت چرا این دختر باید تاوان بیماری من رابدهد؟چرا باید با من بدبخت شود ؟او می تواند زندگی خوبی داشته باشد.

مریم چندروزی بودکه از علی بی خبر بود ودلشوره بدی داشت وچند شبی بود که از نگرانی نمی توانست خوب بخوابد،هر روز به در خانه علی می رفت ولی او را نمی دیدوخبری ازش نبود آنقدر دل و جرات نداشت که جلو رود ودر بزند وسراغ عشقش را بگیرد.بعد از یک هفته بی خبری تصمیم گرفت با مادر علی تماس بگیردواین کار را کرد وسراغ علی را گرفت.مادر علی ابتدا با سردی با او برخورد کرد ولی وقتی صدای هق هق مریم را شنید موضوع را کامل برایش تعریف کرد و فکر کردکه مریم وقتی قضیه ی بیماری را بفهمد علی را ترک می گوید ولی وقتی او حرفش تمام شد گریه های مریم شدت گرفت وگوشی قطع شد وناگهان از حال رفت.با هزار بدبختی او را به هوش آوردند و علت را پرسیدند مریم اشک ریخت وقضیه را کامل تعریف کرد پدرومادرش گفتند باید علی را برای همیشه فراموش کند ولی مریم گوشش بدهکار این حرفها نبود ودنبال راهی بود تا قانعشان کند.علی وخانوادا اش وقتی فهمیدند خبری از مریم نشد با خودشان گفتند که او شرایط را سنجیده وعلی را ترک کرده.

بعدازظهر یک روز بارانی بود که صدای زنگ خانه بلند شد پدر علی در را گشودوپشت در مریم بود که آرام وآهسته با دسته گلی زیبا وجعبه ای شیرینی وارد حیاط شد وبا احترام با پدرومادر علی برخورد کرد ودسته گل وشیرینی را تقدیم نمود.مادر علی او را به طرف اتاق علی هدایت کرد،مریم چند باری در زد ولی جوابی نشنید ناگهان اشک از چشمانش جاری شد سریع اشک هایش را پاک وگلویش را صاف کرد وعلی را صدا زد وبه در کوبید.دوبار سه بار صدا زد علی فکر می کرد خیالاتی شده ولی باز که صدای مریم را شنید با سرعت در را باز کرد ومریم را دید، متعجب شد.مریم اجازه ورود خواست وداخل اتاق شد.علی هنوز هنگ بود ودر دل گفت :”آمده که خداحافظی کند”ولی مریم مو با مو همه چیز را برایش تعریف کرد از حال رفتنش،افسرده شدنش،مخالفت خانواده وحرف زدن ومتقاعد کردن آنها، سر آخر رضایت خود رابرای ازدواج با علی وماندن در کنارش اعلام کرد. پدرومادر علی هاج و واج ماندند وعلی فکر کرد مریم می خواهد به او ترحم کند ابتدا قبول نکرد ولی وقتی مریم را دید که آنقدر با قاطعیت حرف می زند چشمانش خندید.مریم وعلی آنقدر عاشقانه همدیگر را دوست داشتند که به یک عقد ساده محضری راضی شده و در کنار هم در دل مشکلات قدم بر می داشتند ولی دست از هم بر نمی داشتند.این عشق وشادی وهیجان باعث شد علائم بهبودی هر روز در علی بهتر وبهتر دیده شود وتا جاییکه بعد از مدتی کاملا درمان شد وهیچ اثری از بیماری باقی نماند.پدرومادر علی از مریم حلالیت طلبیدند وخدارا بابت وجود پاک مریم شکر گفتند و در پی تدارکات برای مراسمی باشکوه در شان پسر عزیز وعروس مهربانشان بودند ،آنها مریم را فرشته ای از طرف خدا دانستند که آمد وبدن پسرشان را از بدی ها زدود و پاک کرد وبه آنها آموخت که عشق علاج هر چیزیست فقط اگر عمقی باشد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x