سیزده بدر یا روز عشق

سیزده بدر یا روز عشق

روز سیزده فروردین بود سام و سارا دوقلوهای بیست ساله به همراه خانواده به طبیعت رفتند تا این روز را در کنار هم سپری کنند در راه می گفتند و می خندیدند پدر از خاطرات جوانی اش می گفت که چگونه سبزه را گره می زد تا به همسر ایده آلش برسد ؟مادر را خطاب قرار می داد تو کجا و چگونه سبز گره زده که مرا اسیر و شیفته خود کردی؟ می خندیدند انگار در دنیا غمی وجود ندارد…

Read More Read More

پدر

پدر

صدای ساز و دهل از تلویزیون بلند شد و لحظه سال تحویل را اعلام کرد.بله، بهاری دیگر آمد. بهار نو بهار تازه. آیا همه خوشحالند؟ آیا همه کسی را دارند که به دیدارش بروند ؟شاید کسی اینجاست که تنها و بی کس است شاید برای کسی بود و نبودش مهم نیست بله نازنین دختر یکی یک دونه ی حسین آقای کفاش بود که بسیار دختر زیبا و پرهیجانی بود آنقدر که صدای قهقهه و شیطنتش فضا را پر می کرد…

Read More Read More

مرده متحرک

مرده متحرک

دوباره تیک تاک ساعت شروع شد و ساعت سه و سی دقیقه را اعلام می کرد دستی از زیر پتو بیرون آمد و ساعت را گرفت و پرت کرد صدای شکستن در فضای اتاق پیچید و مجدد سکوت شد و سکوت. انگار سالیان سال است که در این خانه جنبنده ای زندگی نمی کند. بوی نم و رطوبت و گرد و غبار و ملحفه های سفید روی مبل نوید غم و اندوه این خانه و صاحبش را می داد.اکبر صاحب…

Read More Read More

هدیه عید

هدیه عید

همه دور سفره هفت سین جمع شده بودند پدر خانواده برای تک تک اعضای دور سفره آرزوی صحت و سلامتی کرد و از لای کتاب قرآن عیدی همه را داد، محمد که فرزند آخر خانواده بود و شروع به شیطنت کرد و پدرش گفت:” عیدی من باید بیشتر باشد “حاج خانم یک دویست دیگر از جیبش درآورد و به او داد. آقای بخشی سه پسر و دو دختر داشت که همه ازدواج کرده بودند و زندگی عالی داشتند جز محمد…

Read More Read More

بازی سرنوشت

بازی سرنوشت

صدای خروس اهالی محله را بیدار کرد و مش حسن و سارا خاتون هم شال و کلاه کرده و از مزرعه خارج شدند زینب در خانه ماند و مشغول تهیه ناهار شد ،علی پسر همسایه که چند صباحی زینب شیرینی خورده او بود به پشت در آمد و سوتی زد زینب خجالت زده از پشت پنجره نگاه کرد و دستی تکان داد.علی با ایما و اشاره فهماند که به شهر می رود و از زینب پرسید چیزی نیاز ندارد زینب…

Read More Read More

بانوی دلشکسته

بانوی دلشکسته

گوله های برف چون تکه های پنبه از آسمان سرازیر می شد و پریا از پشت پنجره این منظره را می نگریست یاد سال های نه چندان دور افتاد که با اسماعیل روی برف ها با چه زحمتی قدم می زدند تا هیزم ها را به داخل خانه بیاورند یاد اخلاق تند اسماعیل می افتاد که سر هر چیز کوچکی داد و بیداد راه می انداخت و کتکش می زد،پریا عاشق اسماعیل بود ولی اسماعیل دخترعمه خودش را دوست داشت…

Read More Read More

عشق از دست رفته

عشق از دست رفته

عشق را جار بزنید بچه ها ،هیچ وقت عشق را در خود خفه نکنید اگر شما عشقتان را به دست نیاورید کسی دیگر آن را از شما می گیرد” ،این ها را پیرزن محله که نامش ناهید بود و همه او را عمه ناهید صدا می زدند می گفت که همیشه تنها و بی کس بود و غروب ها با عصا به دم در خانه اش می آمد و می نشست و گاهی دختران و پسران نوجوان و جوان به…

Read More Read More

طعم عشق

طعم عشق

روز دفاعیه ی علیسان بود و تابان با عجله خود را به انجمن رساند و طبق معمول حضور و دلداری و روحیه دادنش باعث اعتماد به نفس و موفقیت علیسان شد علیسان و تابان پسر دایی و دختر عمه بودند که مدتی بود عشقی بینشان صورت گرفت و آنها عاشق و شیدای هم شدندولی مادر علیسان” سوسن خانم” که زن بسیار افاده ای بود و کینه و نفرت خاصی به خواهر شوهرش “مونا” مادر تابان،داشت تابان را در حد خود…

Read More Read More

عذاب وجدان

عذاب وجدان

گوشی برای بار دوم روی پیغام گیرقرار گرفت و صدای پر از غم آوا در فضای خانه پیچید.سهیل خونه ای جواب بده سهیل دل نگرانتم ولی صدایی از این طرف خط شنیده نشد و گوشی قطع شد و صدای بوق های ممتد فضا را پر کرد.دل نگرانی عجیبی در دل آوا رخ داد چرا از سهیل بی خبره چرا جوابم را نمیده ؟چرا ؟نمی دانست دیگر به کی و کجا رو بیاورد مگر اینکه خبری از سهیل پیدا کند کاملا…

Read More Read More

معجزه عشق

معجزه عشق

علی که تک فرزند خانواده ای بود که پدرش کارمند ومادرش معلم بوده واز بدو تولد تا این لحظه روی او وحرکات ورفتارش خیلی حساس بودند،تازه دانشگاه ورشته مورد علاقه اش پیراپزشکی راتمام کرده بود.او عاشق دختری به نام مریم بود که چند ماهی از او کوچکتر بوده ،مادرعلی چون هرکسی را مناسب پسرش نمی دانست با این وصلت موافق نبودودوست داشت عروس آینده اش را خودش انتخاب کند.علی برای رسیدن به مریم هرکاری که از دستش بر می آمد…

Read More Read More